روز اولی که میخواستم برم مدرسه خیلی خوشحال بودم یادمه از یک ماه قبل لحظه شماری میکردم
، یه مانتو خاکستری رنگ خریده بودم که خیلی کوتاه بود در صورتیکه اون موقع همه مانتوها بلند و گشاد بود ولی مامانم برا من کوتاه گرفت تا راحت باشم با یه مقنعه سفید که کنارش یه پروانه می خورد ، کیفمم نارنجی بود که خیلی خوشگل بود
، خلاصه اون روز از خوشحالی روی هوا بودم
، صبح بابا بردم مدرسه و بعد از اینکه کلاسبندی شدیم رفت ولی خیلی تاکید کرد که ظهر حتما میام دنبالت و جایی نری چون فاصله خونه و مدرسمون زیاد بود و منم بلد نبودم که بیام 
معلم اول ابتداییم خیلی خانوم خوب و مهربونی بود و خیلی هم زیبا بود و من دوسش داشتم
خلاصه اون روز گذشت و من جلوی در مدرسه منتظر بابا بودم ولی بابا هنوز نیومده بود و من اصلا حوصله صبر کردن نداشتم
، بچه بودم خیلی شیطون بودم و کلا یه جا نمیتونستم بشینم البته الانم یه جا نمیشینم 
یه دفعه مدیر مدرسمون که منو میشناخت از پنجره دفتر مدرسه صدام کرد که بیا پیش من تا پدرت بیاد ، منم مجبور شدم رفتم ولی دفتر خیلی شلوغ بود و همه معلما و معاونا نشسته بودن یه سلام دادمو نشستم پیش مدیرمون
ولی بعد از یه مدت کوتاه وقتی کسی حواسش نبود آروم از دفتر مدرسه اومدم بیرون و کسی منو ندید
، منم حوصلم سر رفته بود دوباره رفتم تو حیاط دیدم بابا نیومده
، بخاطر همین تصمیم گرفتم خودم برم اما یه خورده نگران بودم که گم بشم چون راهو بلد نبودم ولی رفتم
فقط با توجه به چیزایی که توی راه دیده بودم مغازه ها و خونه ها و ... تونستم راه خونمونو پیدا کنمو برگردم
، حالا از اون طرف بابا رفته بود مدرسه و من نبودم و معلم و مدیر و معاون و سرایدار مدرسه همه مدرسه رو زیر و رو کرده بودن که من کجا رفتم و کلی نگران شده بودن که یه وقت گم نشده باشم
، زنگ زده بودن خونه و اونا هم گفته بودن که نیومده ، حسابی همه جا رو گشته بودن 
وقتی رسیدم خونه مامانم تعجب کرد که چجوری اومدی
وقتی بابا اومد خونه هیچی بهم نگفت فقط گفت مدیرمون گفته فردا من میدونم و AT
، منم یه خورده اولش ترسیدم
ولی فردا صبح که آماده شدم برم مدرسه فهمیدم که بابام به مدیرمون گفته حسابی دعواش کن تا دیگه اینکارو نکنه ، مامانم یواشکی بهم گفت
وقتی رسیدم مدرسه سر صف بودم که اسممو صدا کردن بیا دفتر ، بابا هم باهام اومده بود که مثلا یه وقت دعوام نکنن ، وارد دفتر مدرسه که شدم مدیرمون یه دادی سرم کشید که شیشه ها لرزید
منم ساکت بودمو سرمم انداخته بودم پایین
کلی دعوام کرد و داد و بیداد که دیروز یک ساعت تمام همه دنبالت گشتن و اگه یه بلایی سرت میومد چی و ...
حالا خانوم مدیر دعوام میکرد و از این طرف بابا میگفت حالا این دفعه ببخشیدش دیگه از این کارا نمیکنه
منم که میدونستم اینا همه الکیه و از یه طرفم بابا که بود خیالم راحت بود خندم گرفت از حرفاشون
همینجوری که خندیدم مدیرمون تعجب کرد چون هر بچه ای بود با اون همه دعوا کلی گریه میکرد ولی من خندیدم اونم یه داد کشید سرمو گفت برو سرکلاس
بعدشم به بابا گفته بود دخترت اصلا از هیچکس حساب نمی بره و اصلا نترسید 
اینم از خاطره اولین روز مدرسه من که با دعوا کردن من شروع شد 

برچسب: خاطره اولین روز مدرسه,خاطرات اولین روز مدرسه,خاطرات اولين روز مدرسه,خاطره اولین روز دبستان,خاطره ی اولین روز مدرسه,خاطره ای از اولین روز مدرسه,خاطره از اولین روز مدرسه,
نویسنده: نگار عابدی